محمد پوریا محمد پوریا ، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره

پوریا امید زندگی مامانی و بابایی

عکسهای سفر مشهد

سلام به کوچولوی ناز خودم بالاخره موفق شدم عکسهای مشهد رو رو وبت بزارم و بقیه عکسها رو در ادامه مطلب ببینید...   اینجا سد چالیدره وقتی پوریا خوابیده وقتی پوریا سوار پدالو میشه و با هر بار ایستادن شروع به گفتن کلمه :"بروووو  بروووو "میکنه و وقتی پوریا پفک میخوره  پوریا در حال مسواک کردن و شستشوی دست و  صورت در دستشویی هتل پوریا و سواری روی کول بابا ناصر پوریا و آب بازی در حوض آرامگاه فردوسی و اما پوریا و سرکار گذاشتن عکاس و عکس ، چون با هر بار ژست گرفتن  فلنگو میبست ببینید.... ...
17 مرداد 1391

پوریا و ماه خدا

سلام خدمت پسر پهلوون و زرنگ مامان و همه دوستای مهربونمو ن فرا رسیدن ماه رمضان ماه دعا و روزه و نیایش رو به همه تبریک میگم این سومین ماه رمضونی هست که محمد پوریا ، جمع دو نفره من و بابایش رو بعلاوه یک کرده خیلی دلم میخواد مثل قبل بهت رسیدگی کنم ولی متاسفم که نمی تونم چون هر چی هست امسال باید حتما روزه بگیرم و با زبون روزه نمیشه دو سال به خاطر اینکه بهت شیر می دادم روزه نگرفتم و امسال بعد دو سال واسه خودم هم سخته و می دونم که پوریا جونم هم مامانش رو دوست داره چون این روزا اذیت کردنا و بهوونه گرفتنات هم خیلی کم شده الهی قربون درک و فهمت بشم الهی دورت بگردم گپ گلم. مامان جون همیشه ظهر ها میره نماز جم...
5 مرداد 1391

یه سفر کوچولو

سلام کوچولوی من سلام به نی نی خودم ای وای ناراحت نشو تو هر چه قدر هم بزرگ بشی بازم واسه من نی نی و کوچولویی عزیزم  از طرف اداره بابا یه سفر دو روزه به مشهد مهیا شد و با اینکه هنوز یکی از امتحانهام مونده بود با اصرار بابا راضی به رفتن شدم  . پنجشنبه روز نیمه شعبان حرکت کردیم و نزدیک عصر به مشهد رسیدیم مقصد هتل بود از اونجا راهی شاندیز ، سد چالیدره شدیم و سوار بر پدالو شدیم و هر وقت که دست از پدال زدن بر می داشتیم میگفتی : برو برو .الهی قربون حرف زدنت بشم یاد یکی از حرفهات افتادم  اونم موقع امتحان ریاضیم بود که اومدی خودکار رو ازم گرفتی و بهم گفتی : تو برو حالا من درس . الهی فدات شم عسلم. بعد از اونجا اومدیم هتل شام ...
23 تير 1391

روزهای امتحان مامان و بابا

سلام گل پسر م قند عسلم         این روزا روزای خیلی بدیه چون نمی تونیم با هم بازی کنیم و بیرون بریم وای چقدر دلم واسه شیطونی کردن و سر به سر گذاشتنت تنگ شده هر چند زیاد هم نمی تونم خودم رو نگه دارم و باز هم میام سراغت ولی بیشتر خونه مامان جونی, وای کی این امتحانا تموم میشه ، دیگه خودم خسته شدم چه برسه به تو, خیلی دلم خیلی برات میسوزه قند عسلم آخه از ترس اینکه شاید از خواب بیدار شی و ما نباشیم شبها تا جایی که می تونی خودت رو بیدار نگه میداری و صبح زود بیدار میشی و با چشم دنبالم می گردی اگه پیدام نکنی شروع به گریه کردن می کنی و صدات همه جا رو پر میکنه واقعا بابت همه اذیت هایی که میشی ازت معذ...
9 تير 1391

خاطرات

سلام گلکم اینم یه سری از عکس هات : اینجا با هم رفتیم پارک اینو بگم که عاشق گل کندنی و هر جا گل ببینی باید حتما بری یکی بکنی و بو کنی و بگی : به به الهی قربون ژست گرفتنت بشم .اینجا بعد از خیلی اذیت کردن منو و بابایی آخرشم نذاشتی ازت عکس بگیریم و بعد که نوبت من شد تا اومدم عکس بگیرم و ژست گرفتم تازه بهت برخورده بود و از من واسه عکس گرفتن تقلید کردی و هی ژست گرفتی که حالا بابا تند تند ازت عکس می گرفت و منم هی الکی ژست گرفتم تا ازت بیشتر عکس بگیریم. الهی قربون اون چشمهای مشکی رنگ قشنگت بشم: و اینم عینک من و باز هم ژست گرفتنهای قشنگت : ...
24 خرداد 1391

دوستای جدید

با سلام به تو ای بهتر از جانم می دونم که جدیدا دیر به دیر برات پست میزارم ولی باز هم سعی می کنم که این کارمو جبران کنم .در پست قبلی گفتم که نرگس کوچولو به جمع خانوادگی ما اضافه شده که قول عکسشو داده بودم : (البته این عکس مال چند وقت پیشه ولی نرگس جون الان حدودا سه ماهشه) و حالا دو تا نی نی کوچولوی دیگه  که یکی پسر عمه فاطمه، پارسا جونه که الان حدودا یه ماهشه: و پسر عمو رضا ، امیر حافظ جونه که الان بیست روزشه: البته نمی دونم چرا ولی هیچ علاقه ای به نی نی های کوچولو نشون نمیدی . ...
24 خرداد 1391

یه دوست جدید

سلام بهانه قشنگم واسه نفس کشیدن و زندگی کردن نمیدونی این روزا که دوباره می رم دانشگاه و تو رو تنها میزارم چقدر دلم واست تنگ میشه تنها که نیستی پیش مامان جونی ولی بازم همه فکرو ذهنم پیشته و دوست دارم خیلی زود برگردم پیشت و هی نگات کنم... عزیزم این روزا که نگات میکنم و با روزای اول مقایسه ت میکنم خیلی فرق کردی از هر نظر چه از نظر هیکل و جسه چه از نظر اخلاق و رفتار و حرکات و صحبت و... وای ی ی ی اصلا باورم نمیشه این دستها همون دستهای کوچولوی همون نوزادیه که روز اول تو دستهام گرفتم واشک ذوق روش ریختم و غرق بوسه هام کردمش و باز هم گذر زمان آینده رو پیش روم میزاره آره عزیزم همون روزی که واسه خودت مرد بزرگی میشی و باز هم باید بهت افتخار کنم....
23 فروردين 1391